تبليغاتX
o(^._.^)o کلبه ی عشق

o(^._.^)o کلبه ی عشق
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد


نه !

کاری به کار عشق ندارم

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  .....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 13:28 توسط مهدیه |


حق با تو بود


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 10:33 توسط مهدیه |


 

" اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است اگر عاشق شدن پس يك گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است "

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 13:39 توسط مهدیه |


دلم تنگ است دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است

 صدايم خيس و باراني است

 نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 19:38 توسط مهدیه |


عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛
عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛
عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهردوست ؛
عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛
حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛
عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛
بادبان و نردبان زندگي......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 15:13 توسط مهدیه |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 11:17 توسط مهدیه |


تو را به جای همه آنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

تو را به جای همه آنانی که دوست نمی دارم دوست دارم

به خاطر نان گرم                      به جای آویشن                 و به خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 23:6 توسط مهدیه |


اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا

 عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني

رفتن با پاي و سر، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

 عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

 عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ،يعني يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان

زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

 در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

 عشق يعني تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن 

  

عشق يعني...

عشق يعني تا ابد آبي شدن

 عشق يعني لحظه اي باراني و لحظه اي شفاف و مهتابي شدن

عشق يعني لذت يك آرزو

 عشق يعني يك بلاي ماندگار

عشق يعني هديه اي از آسمان

عشق يعني يك صفاي سازگار

 عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن

عشق يعني لحظه اي خنديدن و سال ها اشك ندامت ريختن

 عشق يعني زنگ تكرار نگاه

عشق يعني لحظه اي زيبا شدن

 عشق يعني قطره بودن سوختن

عشق يعني

راهي دريا شدن هر چه هست اين عشق صدها قلب صاف با حضورش ‌آبي و بي كينه

است...

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 10:52 توسط مهدیه |


 

نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است، زير لب گفتم كه هر كس است ديوانه است. مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز كرد و گفت : آري ، خانه است. گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟ گفت: نام من براي تو بسي بيگانه است. قاضي در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان افسانه است. گفتم آخر بيگناهم... گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است. مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه اين دختر پاك است و تقصير دل ديوانه است. گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ، عقل و خرد فرزانه است. بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم . گفت قاضي:اين اسير زلف همچو شانه است ! گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم، چون اسير اين دل ديوانه است. لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند . پاسخش دادم كه شاهد من پيمانه است. گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است، اين شاهد و برهان و مدرك نيست. بعد طبق 5 اصل بند

عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است. با خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است . گفتمش گر يار را بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ، چون شمع و پروانه است. گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي , چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است. از تعجب خشك شد بر جاي قاضي خويشتن! با خودش گفت: كه اين دختر صدمرتبه ديوانه است ! گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم هر كس در اين كاشانه است ، چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي

معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 19:20 توسط مهدیه |


روز من
 
 
پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش، جمع شد و لذت دنیا یی در رگهایم جان گرفت و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند و متولد شدم در آیینه نگاهش. پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند! انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه و بوسید که:
"روز دلنشین تست و هر چیز که عطری از تو را در خاطرم زنده کند مرا دوباره متولد می کند"
بغضم تکه شد. مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش و عاشق شدم بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. مثل رویش زرد خورشید در آسمان، مثل لحظه حیات، مثل اولین چکه باران، مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.
مثل تو در آسمان


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 12:55 توسط مهدیه |


 

به یاد خواهم آورد، با تو بودن را در کنار ساحل
لحظه ای که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت
 آنقدر که تاب و توان از کف دادیم و با پاهای برهنه بر روی ساحل  راه رفتیم
تا شاید اندکی از التهاب درونمان در خنکای ساحل آرام گیرد
 
چه لذت بخش است وقتی که روی ساحل جز رد پای من و تو چیز دیگری نیست
هنوز حُرم داغ نفس هایت را که بر روی صورتم می پاشیدی احساس میکنم
هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه های عشق درونت می کردی از یاد نخواهم برد
یادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟
آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟!  ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش درونی ات بودند
اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوریت!؟
و چه زجر آور است این سوختن، که حتی دریا دریا آب هم نمی تواند لحظه ای آرامش کند
بی تو حتی دیگر ساحل هم پاهای آتشینم را در خنکای آ؛وشش نمی گیرد !؟
انگار او هم به دوتایی بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پای تنهای من برایش غریبه است
آه ای محبوب من، بی تو دنیا هم مرا آتش
 میزند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 11:35 توسط مهدیه |


 

به یاد خواهم آورد، با تو بودن را در کنار ساحل
لحظه ای که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت
 آنقدر که تاب و توان از کف دادیم و با پاهای برهنه بر روی ساحل  راه رفتیم
تا شاید اندکی از التهاب درونمان در خنکای ساحل آرام گیرد
 
چه لذت بخش است وقتی که روی ساحل جز رد پای من و تو چیز دیگری نیست
هنوز حُرم داغ نفس هایت را که بر روی صورتم می پاشیدی احساس میکنم
هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه های عشق درونت می کردی از یاد نخواهم برد
یادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟
آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟!  ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش درونی ات بودند
اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوریت!؟
و چه زجر آور است این سوختن، که حتی دریا دریا آب هم نمی تواند لحظه ای آرامش کند
بی تو حتی دیگر ساحل هم پاهای آتشینم را در خنکای آ؛وشش نمی گیرد !؟
انگار او هم به دوتایی بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پای تنهای من برایش غریبه است
آه ای محبوب من، بی تو دنیا هم مرا آتش
 میزند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 11:35 توسط مهدیه |


 

 

ندانستم......

ندانستم که من کیستم.......

ولی دانستم تو کی هستی........

ندانستم که عاشق کیست...

ولی دانستم عشق چیست.......

احساس نکردم شب روز میگذرد...

ولی احساس  کردم تویی که میگذری...

چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....

چشمانم  تو را جواب گفت....

دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....

قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....

چشمانم را خواهم بست تا  تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....

زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....

گوش هایم را خوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...

احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....

احساس نکردم روزی خواهم شکست.....

روزی خواهم گریست...

روزی خواهم رفت  به آن طرف آینه....

آینه ای که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگی من ...

و توان زندگی ام...

ندانستم زمستان کی گذشت...

ندانستم بهار آمد....

ندانستم بهار هم دارد می رود...

فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...

تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......

ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...

ندانستم دستانم به هم  میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....

نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....

بعد از همه ندانسته هایم....

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....

 

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 11:25 توسط مهدیه |


دوستت دارم

 


بی تو به روی پلکم لم داده خون و شبنم


بی تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم


بی توچه برگريزی در باغ حمله ورشد


می ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم


بی تو اگر بميرم نام و نشان ندارم


بايد بگويم اينک زاين مرگ می هراسم


بی تو نوشتن من محدود يا نحيف است


بی تو است قصه ام گنگ بی تواست شعر مبهم


بي تو نمی شود گفت با هيچکس غمم را


بی توکجاست همدل بی تو کجاست همدم؟


حالا که نيستی تو ای کاش من بميرم


بی تو دراحتظارم در انتظار مرگم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 9:50 توسط مهدیه |


با عشق

 

به خارزار جهان گل به دامنم با عشق

صفاي روي تو تقديم ميكنم با عشق .

 

درين سياهي و سردي بسان آتشگاه

هميشه گرمم همواره روشنم با عشق .

 

همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد

به جان دوست كه غمخوار دشمنم با عشق.

 

به دست بسته ام اي مهربان نگاه مكن

كه بيستون را از پا در افكنم با عشق.

 

دواي درد بشر يك كلام باشد و بس

مه من براي تو فرياد ميزنم با عشق.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 9:31 توسط مهدیه |


 

 يارب
بگو يا رب
چه بد گفتم،، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
بگو يا رب ،
چه بد گفتم، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
به جز عشقي كه دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد كردم
شب مستي اگر يك توبه بشكستم
سحر تكرار توبه، صد به صد كردم
به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد كردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد كردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه كُله را از نمد كردم
نشانم ده اگر يك مور آزردم
اگر يك دانه گندم را لگد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 13:5 توسط مهدیه |


عشق
 
عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه .
 
جام بلور ، تنها يك بار مي شكند .
 
مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت
 
اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست .
 
احتياط بايد كرد .
 
همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز ...
 
بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند .

 
آرزومند بهترين آرزوها براي شما دوستان مهربون ...مهدیه

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 22:9 توسط مهدیه |


 

دلم پر است پر از لحظه های بارانی پرم ز گریه پر از گریه های طولانی
طلسم بغضم اگر بشکند ز دل تنگی 
 
شکسته دل ترم از ابرهای بارانی 
بیا به دامنم ای اشک لحظه ای بنشین 
 
مگر غبار دلم را دوباره بنشانی 
بیا که چشم به راهت نشسته ام ای اشک
بیا که با تو شبم می شود چراغانی
شب است و خلوت و تنهایی و تلاطم درد
من و خیال تو گریه های پنهانی
به روی شانه ی دل سر نهاده می گریم
بیاد چشم تو آن نگاه پایانی
مرا در آبی چشمان خود رها کردی
چگونه بگذرم از موجهای طولانی
به وسعتی ندارد کرانه ، یعنی عشق
 
عبور می کنم اما به سمت ویرانی
بیا که با سر زلفت به هم گره خورده است
شب سیاه من و قصه پریشانی
تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح
بیا به خلوتم ای آفتاب روحانی
میان این همه گلهای عشق پروده
به برگ تازه گلهای یاس میمانی
تو آرزوی منی با دلم هم احساسی
چرا برای دل من غزل نمی خوانی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385 9:38 توسط مهدیه |


 به خاك مقدس عشق مي افتم،

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد.
بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .
من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام.
تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.
ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.
چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.
هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،پياده توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ، اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم.
تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند .
نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان
لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟
يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟
يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم .
آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد.
مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.
با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما
بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.
من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 10:49 توسط مهدیه |


 

با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند

كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد

كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند

مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند

و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند

كاش مي دانستي :

تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...

روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...

مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...

با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد

جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...

كاش ديوار فاصله اي كه ميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را......

ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 12:24 توسط مهدیه |